محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

22 خـــــــرداد و هفتـــــــــه 33

سلام  به امید خدا حدود 50 روز دیگه ناناز ما دنیا میاد و مامان باباش رو یه دنیا خوشحال می‌کنه.امروز وقت چکاپ دو هفته یکبار داشتم که با هادی جون رفتیم . خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و وزنم ٥٧ کیلو شده. یعنی از روز اول تا هفته ی ٣٣ ده کیلو اضافه کردم . دکتر برام سونو هم نوشت که من از قبل وقت گرفته بودم و  قرار بود ساعت ٣ اونجا باشیم  از مطب که اومدیم بیرون ساعت ١:٤٥ بود تصمیم داشتیم بریم خونه بعد دوباره برگردیم که به بابا گفتم بریم ببینیم قبول میکنن همین حالا انجام بدیم چون بابا ساعت ٣:٣٠ جلسه داشت بناباین رفتیم به سمت سونوی دکتر حسینی و بابا رفت تا سوال کنه که دیدم زودی اومد و گف...
22 خرداد 1392

پسرم

  آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسها...یم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن ... یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی تکراری را برایت تعریف کنم وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را ک...
19 خرداد 1392

این روزهای مــــــــا

  سلام ما اومدیم بعد از این همه تأخیر . من دارم هفته‌ی ٣٠ بارداریو می‌گذرونم.هفته ی پیش وقت چکاپ ماهانه بود. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و دکتر گفت ورم ندارم و از این به بعد باید دو هفته یک‌بار برم  و وزنم هم ٥٦ شده بود .وقتی از دکتر تاریخ زایمان رو پرسیدم برام وقت زایمان طبیعی رو ١٠ مرداد و سزارین رو هم یک هفته زودتر گفت . وقتی هم داشت صدای قلبت رو میذاشت که بشنوم تند تند تکون میخوردی طوری که دکتر گفت چه پسر وروجکی داری پسر قشنگم،  این روزها خیلی با حرکاتت عشق می‌کنم. مخصوصاً زمانی که پاهای کوچولوت رو محکم می‌زنی. کف پاهای نازت رو زیر دستم احساس می‌کنم ودلم برات ضعف می‌ره. ه...
6 خرداد 1392

ورود به سه ماهه آخر و تکمیل سیسمونی

سلام  از شنبه ما وارد سه ماهه سوم شدیم و دیگه داره واسه خودش مردی می‌شه این جوجه ی ما. جواب آزمایش گلوکز هم خدا رو شکر نرمال بود. فقط کمی گلبول‌های قرمزم پایین بودکه دکتر گفت مشکلی نیست. توی این روزها کار من شده صبح به صبح رفتن روی ترازو تا ببینم چقدر وزنم اضافه شده و تا حالا ٥٥ شدم یعنی ٧ کیلو از اول تا حالا دیگه اینکه خوابم کمی به هم ریخته و تقریباً چند ساعتی از قبل کمتر شده ولی بنظرم طبیعیه و بدنم داره برای اومدن نی‌نی و بچه‌داری خودش رو آماده می‌کنه. این روزها علاقه‌ی خاصی به گوجه سبز  پیدا کردم و خیلی بیشتر از قبل می‌خورم. علاقه‌م کمی به شیرینی هم بیشتر شده. نی&z...
16 ارديبهشت 1392

هفته 24 پسرمون

سلام من و پسرم  داریم هفته‌ی ٢٤ رو می‌گذرونیم. شنبه وقت چکاپ ماهانه بود. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و دکتر برام آزمایش تحمل گلوکز و الفافتو پروتئین رو نوشت. دوشنبه آزمایش تحمل گلوکز رفتم و تقریباً از ٨ صبح تا ساعت١٠ طول کشید. دو بار خون‌گیری انجام شد و وسط زمان مورد نظر به من یک لیوان گلوکز دادند خوردم که واقعاً خوردنش برام سخت بود. کلاً خوردن هر چیزی تو محیط آزمایشگاه زجر آوره چه برسه به این که محلول گلوکز باشه. خلاصه به خیر گذشت و چهارشنبه  جواب آزمایش رو می گیرم .  یازدهم اردیبهشت ‌ماه شش‌ماه حاملگی تمام و وارد ماه هفتم میشم که حدود صد روز ...
26 فروردين 1392

مراحل رشد من

سلام پسرم امروز اومدم سونوگرافیهایی که از شما توی این مدت انجام شده بزارم که هم یادگاری بمونه و هم ببینی که چقدر نازو کوچولو بودی عشق م   ٢٣ اسفند ٩١ و ٢٠هفتگی ٢٤دی٩١ و ١١ هفتگی ٢٢ آذر ٩١ و ٦ هفتگی ...
20 فروردين 1392

سال نودو دو و نی‌نی

سال نو همه‌ی دوستان مبارک باشه. امسال برای من و هادی ‌جون اولین نوروز سه نفره شدن‌مون بود و این ناز پسر کلی هیجان و شادی با خودش برای ما آورده. همه‌ش دارم فکر می‌کنم که  سال دیگه این موقع داره چی‌کار می‌کنه و ... پسر نازم بی صبرانه منتظر روز تولدت هستیم و برای درآغوش گرفتن‌ت روز شماری می‌کنیم. خوب رشد کن و سالم بیا بغلمون. ناز پسر ما دومین مسافرت‌شون رو هم تشریف بردند و برگشتند اولین بار نمی‌دونستم که نی‌نی دارم و آبان ماه بود که رفتیم پیش مامانی اینا و سفر دومی هم اونجا  بودیم بنابراین هفته‌ی ٢١ بارداری همزمان با شروع سال نو ...
17 فروردين 1392

نصف راه گذشت

سلام به همه عزیزان پسر ما بیست هفتش شد ومن ونی نی نصف راه رو طی کردیم. نی نی ما عاشق باباشه ووقتی باباش باهاش حرف می زنه هر کجا که باشه زود پیداش می شه وحسابی خود نمایی می کنه . چند روز پیش با هادی جون رفته بودیم خیابون بهار یه سر به مغازه ی لباس های بچه زدم وکلی ذوق کردم اما لباسی که میخواستم پیدا نکردیم ولی چندتا اسباب بازی ناز واسه نی نی خریدیم . از نظر غذا خوردن بهتر از قبل شدم . وزنم هم ۵١ کیلو شده. یعنی از اول باداری حدود ٤ کیلو اضافه کردم ولی هنوز  خیلی شبیه حامله ها نشدم. صورتم طبق گفته ی اطرافیان تغییری نکرده وفعلاً یه کوچولو شکم در آوردم و باید دیگه مشغول کرم ...
30 اسفند 1391